خرید بک لینک
تومور بدخیمیدر ذهن این شهریویروس مرموزیمحلول در زهریبمب هیروشیماجلاد و خونریزیتزریق یک سرنگیک خنجر تیزی رویای بر باد و ...افکار افسردهقرص روانگردانمأیوس و سرخوردهسقفی تماشاچیدیوار می خندددر استوار و سروطناب می بندددروازه ی خالیاخراج بی علتسکونشین محضمصدوم پر شدتاجناس نامرغوببنجل ترین کالاتخفیف بی مورددزدی یک داراسروی خمود و سردگلدانی از خاریدشتی بدون گلبی بار و بی عاریشیاد دوره گردجادویی از ظلمتمفلوک و بی همه چیزتنهای در غربتمرتد و مهجوریکفری مجسم وارابلیس رانده شدهمنفور این بازاربی محتوا و گنگ

برچسب: نویسنده: aliarman123 تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:09

بنجامین باتن کودکان و نونهالان و نوجوانان و حتی جوانان دیگر مرا آقا یا این پسره یا علی آقا صدا نمیزننداین جماعت ساده دل ساده اندیش ظاهر نگر مرا عمو میخوانندنمیخواهم عموی هیچکس باشم:(:(من کارهایی را انجام نداده ام که عمو بشوم. من فرایند عمو شدن را طی نکرده ام. من لذتی نچیشده ام که حالا با پرداخت هزینه های آن عمو باشم!!!از خطاب قرار دادن این حقیر سرتاپا تقصیر، این کمترین، این جوان خام و ناپخته و جویای نام، با لفظ عمو جدا پرهیز کنید. حتی شما دوست غیر عزیز!گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَشتا سحر

برچسب: نویسنده: aliarman123 تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:09

خوابم عمیق نمیشه. مدام از خواب می پرم. مدام خواب می بینم. از درون پوسیده شدم و موریانه ها شیره وجودم را خورده اند. روحی تو بدنم نیست. بدنی فاقد روح که فقط حرکت میکنه. چشمام زیاد باز نمیشن. دور چشمام سیاه شده. گره اخم آلودی تو ابروهام درست شده. همه چیز تهی و خالی از معناست. دوست دارم دیوار رو بغل کنم...

این روح خسته هر شب

تشویش

جان کندنش غریزیست

لعنت به این خودآزار

سیگار پشت سیگار

برچسب: نویسنده: aliarman123 تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:09

کرال سینه تا خودم با کله توی کیبردمتوی یه دستم یه هلو هست که داره ازش آب میچکه و میز رو به کثافت کشوندهو تو دست دیگم سیگارخاکستر سیگار میریزه روی اب هلو ها و سیمان داره درست میشه. با دستام باهاشون ور میرم تا کثافت رو روی میز پخش کنم. کف دستم سیمانیه!از عمد کولر و پنکه رو خاموش کردم که عرق بریزم.یه نفر خیلی آروم داره میخونه:ابرای پاییزی دلگیر منجوون ترا چهره ی دل پیر منچشمای من بی خبرای سادهمنتظرای دل به جاده دادهصدای جیرجیرک قطع نمیشه لحظه ایتلفنم زنگ میخوره؛ رد تماسکاش میشد بردارم و فحش بدم

برچسب: نویسنده: aliarman123 تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:09

از چه چنین ترسیده ای؟ آوازی از خشمی عمیقبرایتان آورده استاین قاتل بی عرضه استاز چه چنین ترسیده ای؟اخطار بیماری زدهآژیر جیغی در فضاستاین نوحه و بانگ عزاستاز چه چنین ترسیده ای؟من عاشق هر کس شدمبا اینکه نفرت پیشه امعمری که هجرت پیشه اماز چه چنین ترسیده ای؟گریه سلاح مرده استبغضی همیشه در قیاممردی همیشه در صیاماز چه چنین ترسیده ای؟در منتهای پوچی اتهرگاه باران می زندسیلی فراوان می زنداز چه چنین ترسیده ای؟رشت است و ابری ناگزیرپیری نشسته بر مزاراین لک لکان در نیزه زاراز چه چنین ترسیده ای؟تنهایی ات د

برچسب: نویسنده: aliarman123 تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:09

می شود " پسرم " خطاب کنی؟! مرده این جسم و روح، می بینی؟من رفیق صمیمی ات هستمبی پناهم تو خود به فکرم باشیا رضا، زائر قدیمی ات هستمراه و رسم رفاقتت این است؟تو رئوف و مهربان هستیکه اگر آدم بدی بودممن زمین، تو آسمان هستیجز هوای صحن گوهرشادپر تشویش و ترس و استرسممی شود "پسرم" خطاب کنی؟می شود به گنبدت برسم؟سالهای دوری از خانهبین مان را چگونه برهم زد؟فکر اینکه می شود برگشت؟لطف تو بر دلم دوباره مرهم زدیا رضا من به جز شما هیچمیا بمیران مرا یا تکفل کنخوب می دانم که چقدر بد شده اممرحمت کن مرا تحمل کنمر

برچسب: نویسنده: aliarman123 تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:09

جیم و پم دیدن عشق بین جیم و پم، یکی از بهترین عشق هایی هست که دو داستانها و فیلم ها دیدمحس خیلی خوبی بهم میدهآروم، گام به گام، صاف ، پاک و قدرت عشقعشق فک کنم یکی از معناهاش همین باشه. هیچ جوره نمیتونی از فکرش بیرون بیای. حتی اگه پای سفره عقد کسی باشی یا با کسی که آشنا شدی حتی رابطت خوبه و دارید به کار و محل کار نوین فکر میکنیدقدرت عشق برمیگردونه به جایی که باید باشی. پیش کسی که باید باشی. هرچقدر هم تلاش کنی. مجبوری برگردی پیش کسی که ذهنت و قلبت پیش اونه!خیلی وقت ها واسه همین فقط دوباره آفیس

برچسب: نویسنده: aliarman123 تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:09

کلاغ همین الان آخریم قسمت کلاغ رو دیدم. خوب تموم شد.درسته مثل بقیه کارهای مهدویان اون تعلیق و معما و کشش و قصه پیچیده رو نداشت و خط ساده ای داشت.اما دوسش داشتم. به خصوص عشق بین جلال و سایه...یه عشق کوتاه. یه عشق خیلی کوتاه مدت ولی با عمق زیادسایه و جلال وقت کمی برای خوش بودن داشتن، ولی از همون زمان کوتاه بهترین استفاده رو کردن. به بعدش فکر نکردن. به قبلش فکر نکردن. به همون لحظه، به اون حس خوب بینشون فکر میکردن. حس خوبی بود...ارزشش رو داشت؟این سوال انقدر پرت بود که جلال حتی جواب مهناز رو هم ن

برچسب: نویسنده: aliarman123 تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:09

صفحه بندی